ذبيح الله صفا
540
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گوهرش آب و چو آتش خانهسوز و پردهدر * آب را ديدى كه سوزد همچو آتش خان و مان قصّهها پردازد و مژگان نويسد قصّهاش * و ز رخ من ، هركه او را ديد ، گردد قصّهخوان اين به بخت من درآمد نو و گرنه پيش ازين * هيچ عاشق را نبد مژگان دبير اندر جهان من مبارك نام شه را بهر دفع اين بلا * بر عقيق ديده بنگارم بالماس بيان * * * بر من زمانه كرد هنرها همه زوال * وز غم بريخت خون جوانيم چرخ زال كلكم ز دست بستد تير حسود شكل * بر من كمان كشيد سپهر كمان مثال چرخا چه خواهى از من عور برهنه پاى * دهرا چه جويى از من زار شكسته بال از چشم باز توخته كن لقمههاى بوم * وز راى شير ساخته كن طعمهء شغال از زخم او چو طبل ننالم به هيچ روى * ور خود ز پشت من بمَثَل بركشد دوال اى پاى پيل فتنه مرا نرمتر بكوب * اى دست چرخ سفله مرا سختتر بمال از مالشى كه يافت دلم روشنى گرفت * روشن شود هر آينه آيينه از صقال وقتى چنين كه شاخ گل از خاك بردميد * طالع نگر كه بخت مرا خشك شد نهال عيبم همينكه نيستم از نطفهء حرام * جرمم همينكه زادهام از نسبت حلال هستم ز نسل ساسان نز تخمهء تكين * هستم ز صلب كسرى نز دودهء ينال شعرى بخوش مذاقى چون چاشنى وصل * كلكى بنقشبندى چون صورت خيال زفتى نديده چشم كس از من بوقت جود * لا ناشنوده گوش كس از من گَهِ سؤال عمرم ز سى گذشت و نگشتم ز عمر شاد * جان از فراق رفت و نديدم رخ وصال فصل ربيع عمر چو سى سال بود رفت * ز آن يافتم چه سود و گر هست شصت سال دل را نشاط لهو نباشد پس از شباب * خورشيد را فروغ نباشد پس از زوال * * تا دورم از جمال رخ روحپرورت * بىخواب و بىخورم ز غم روىِ چون خورت زنهار تا گمان نبرى كاز تو خاليم * دل نزد تست گرچه بتن دورم از برت